به گزارش آستان نیوز از مرکزی؛ چهارشنبه بود و مسیر خادمیاران به یکی از کوچههای پایینشهر رسید؛ برای سرکشی به خانوادهای و برداشتن گوشهای از بار زندگیشان. دیدار که تمام شد راه بازگشت را در پیش گرفتند؛ اما هنوز چند قدمی از کوچه دور نشده بودند که مأموریتی دیگر بیآنکه در برنامهشان باشد، پیش رو قرار گرفت.
چند کودک با دیدن کاور خادمیاری بازیشان را رها کردند و دور خادمان جمع شدند. چشمهای کنجکاوشان روی نشان خادمیاری و نام امام رضا (ع) میچرخید؛ انگار دیدن نشانی از حرم در کوچه اتفاقی بزرگ و دوستداشتنی بود.
در میان بچهها، پسربچهای جلو آمد دست خادمی را گرفت و گفت: «عمو، بیا یک چیزی نشونت بدم.»
چند قدم آنطرفتر، یک دوچرخه شکسته گوشه کوچه افتاده بود. برای ما شاید یک دوچرخه قدیمی و خراب بود، اما برای آن کودک، چیزی بیشتر از یک وسیله ساده بود؛ بخشی از دنیای کوچک کودکیاش، وسیلهای برای بازی، رکابزدن در کوچه و همراه شدن با دوستانش.
همان لحظه خادم دل را به امام رضا (ع) سپرد و گفت: اگر مأموریت امروز ما همین است، خودت راهش را باز کن و راه باز شد.
خادمیاران رضوی کانون خدمت رضوی مسجد خاتمالانبیا (ص) اراک دست به کار شدند، دوچرخه تعمیر شد و دوباره به صاحب کوچکش رسید؛ بیهیاهو، بیادعا و به سادگی یک کار خیر که قرار بود فقط لبخندی را به صورت یک کودک برگرداند.
کودک که سوار شد و نخستین رکاب را زد، لبخندش تمام کوچه را پر کرد. دوستانش دنبالش دویدند و صدای خندههای کودکانهشان در کوچه پیچید و بعد با همان شوق کودکانه گفت: «امام رضا جونم، ممنون!»
همان چند کلمه کافی بود تا معنای خدمت از نزدیک لمس شود، مثل همه کارهایی که گره از زندگی باز میکرد. آن روز فقط یک دوچرخه تعمیر نشد؛ امید به دنیای کوچک یک کودک برگشت. خادمان نه گنبد طلایی را دیدند و نه صدای نقاره را شنیدند؛ اما در همان کوچه میان خندههای یک کودک عطر حرم را حس کردند.
شاید امام رضا (ع) گاهی همینقدر نزدیک است؛ در دستی که برای کمک دراز میشود، در گرهی که به همت یک خادم باز میشود و در لبخندی که پس از یک انتظار بر چهره کودکی مینشیند.
اما قصه آن چهارشنبه هنوز تمام نشده بود، شب که رسید، مسیر خدمت به کوچهای دیگر افتاد؛ این بار مقصد، مزار یک شهید گمنام در محله کوی علی بن ابیطالب (ع) بود. شهیدی که نامش را نمیدانستند، اما راهش را میشناختند؛ کسی که از جان خود گذشت تا امروز پرچم این سرزمین همچنان برافراشته باشد.
کنار مزار شهید، پرچم ایران اسلامی به اهتزاز درآمد. خادمیاران رضوی ایستادند و با صدایی برخاسته از باور و ارادت، بر عهد خود با شهدا تأکید کردند و خونخواهی رهبر شهید ایران را فریاد زدند.
آنجا هم معنای خدمت رنگ دیگری گرفت، پرچم که بالا رفت، نگاهها به آیندهای روشن گره خورد؛ به روزی که این پرچم به دست صاحب اصلیاش حضرت ولیعصر (عج) سپرده شود و اینگونه، چهارشنبهای که با یک مأموریت ساده آغاز شده بود به روایتی از خدمت، ایستادگی و انتظار رسید؛ روایتی که صبحش با لبخند یک کودک رنگ گرفت و شبش در کنار مزار یک شهید گمنام به پرچم و آیندهای روشن پیوند خورد.
شاید معنای خادمی همین باشد؛ اینکه هرجا قدم میگذاری، نشانی از امام رئوف (ع) با خودت ببری؛ گاهی در تعمیر یک دوچرخه و بازگرداندن لبخند به یک کودک؛ گاهی در کنار مزار شهیدی گمنام.
چهارشنبهها میگذرند، اما بعضی چهارشنبهها در خاطر میمانند؛ مثل همان روزی که یک دوچرخه دوباره به حرکت درآمد و همراه با نخستین رکابهای یک کودک عطر حرم را در کوچه روانه کرد.
انتهای پیام/
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز