کد خبر : ۷۰۵۴۵۴
۲۱:۳۳

۱۴۰۴/۱۲/۲۲
روایتی از آشتی با خویشتن در شب بیست‌وسوم ماه رمضان

بازگشت به خانه

بازگشت به خانه
چند سالی بود که از این دانشگاه بیرون رفته بودم اما شب بیست‌وسوم، انگار یک مغناطیس نامرئی دوباره من را کشاند به همان حیاط و همان راهروها.

ایستادن روبروی تابلوی نوری دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع) در دل شب، برای من فراتر از یک تجدید خاطره بود؛ رو‌به‌رو شدن با نسخه‌ای از خودم بود که سال‌ها پیش در این راهرو‌ها جا گذاشته بودم. ساختمان دانشگاه با همان ابهت همیشگی‌اش زیر آسمان شب می‌درخشید و من، میان هیاهوی اسپند و صلوات، ناگهان پرتاب شدم به سال‌های دور دانشجویی.

راستش را بخواهی، امشب من با یک تردید درونی آمدم؛ از آن دست تردید‌هایی که ما آدم‌های وسط‌باز یا به قول معروف خاکستری همیشه با خودمان داریم. یک پایمان در خاطرات مذهبی کودکی و حال و هوای الغوث‌الغوث‌هاست و پای دیگرمان در خستگی از شعار‌ها و سیاست‌زدگی‌ها.

خاطرم دوید به سمت روز‌های ترم‌های دو و سه؛ روز‌هایی که راهرو‌های همین دانشگاه برای من میدان مبارزه و آرمان‌خواهی بود.

آن روز‌ها که تبِ انتخابات ریاست‌جمهوری بالا گرفته بود و من، نه به عنوان یک تماشاچی، که به عنوان یک فعال پُرشور در ستاد انتخاباتی شهید رئیسی، شب و روزم را وقفِ اعتقادم کرده بودم. آن وقت‌ها همه‌چیز برایم در سیاه و سفید خلاصه می‌شد و یقین، تنها دارایی‌ام بود.

اما چرخ روزگار گذشت و زندگی با تمامِ پیچیدگی‌هایش، من را از آن فضایِ داغ و یک‌دست دور کرد. سال‌هایی از راه رسید که جای آن یقین را شک گرفت و جای آن شور را، نگاهی خاکستری و لبریز از تردید. با همین دلِ ابری و به عنوانِ کسی که فکر می‌کرد شاید دیگر به این فضا تعلق ندارد، دوباره پا به خانه دومم گذاشتم.

در ورودیِ دانشگاه، خانم‌هایی را دیدم که با همان جدیّت و اعتقادی که روزگاری خودم داشتم، عکس‌های چهره‌های نظام را به دست گرفته بودند. تماشای آنها برایم مثل نگاه کردن به یک آلبومِ قدیمیِ پر از حسرت و سوال بود. میانِ سالن، دو دختر نوجوان را دیدم که با چادر‌های مشکی و پرچم‌های بزرگ ایران، محکم و استوار ایستاده بودند، در چشمانشان همان شعله‌ای را دیدم که روزگاری در چشم‌های من روشن بود؛ شعله‌ای از جنس ایمان بی‌خدشه.

آنجا بود که دلم شروع به لرزیدن کرد، جایی بود که سیاست جای خودش را به انسانیت داد. روی همان فرش‌های لاکیِ قدیمی، کودکان را دیدم که فارغ از تمام مرزبندی‌های ما بزرگ‌ترها، دنیای خودشان را ساخته بودند. دختری کوچک با روسری مشکی، سینی ژله‌های رنگی را با چنان سخاوتی تعارف می‌کرد که انگار می‌خواست بگوید آرمان واقعی، همین مهربانی‌های ساده است. کنارش، بچه‌هایی دور هم نشسته بودند و با مدادرنگی‌هایشان، تقدیر را روی کاغذ نقاشی می‌کردند. دیدن آن رنگ‌های شاد وسط آن فضای جدی، غبار تردید را از روی قلبم کنار زد.

لحظه قرآن‌به‌سر وقتی چراغ‌ها خاموش شد و صدای مداح در تاریک‌روشن سالن پیچید، من بودم و خدایی که در تمام سال‌های شک و تردید، منتظرم مانده بود. زنی را دیدم که با یک دست قرآن را بر سر گرفته بود و با دست دیگر، کودک غرق در خوابش را در آغوش داشت.

در آن لحظه، میان تمام بک یا الله‌ها، حس کردم آن دانشجوی پرشور ترم دو، هنوز در لایه‌های زیرین قلبم زنده است. فهمیدم که شک داشتن، جرم نیست؛ بلکه راهی است برای رسیدن به یک یقین عمیق‌تر و شاید این معجزه شب قدر است که می‌تواند حتی ما آدم‌های مردد را هم با ریشه‌هایمان آشتی دهد.

در آغوش دوباره باور‌ها

امشب، دانشگاه امام رضا (ع) برای من دیگر فقط یک مکان نبود؛ نقطه آشتی بود. آشتی با آن آرمان‌هایی که روزگاری برایشان دویده بودم، آشتی با انقلاب قلبی خودم و آشتی با ریشه‌هایی که هیچ تندبادی نتوانسته بود آنها را از خاک دلم بیرون بکشد.

وقتی از در دانشگاه خارج می‌شدم، هوای شب خنک بود و آسمان، روشن‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. من هنوز هم سوال دارم، هنوز هم نقد دارم، اما دیگر آن خاکستری سرگردان نیستم. من دوباره به خانه برگشته‌ام؛ با قلبی که یاد گرفته است می‌توان در عین پرسش‌گری، هنوز هم به آرمان‌های بزرگ وفادار ماند. امشب، تقدیر من در آغوش دوباره باورهایم رقم خورد.

در آن لحظه، همه ما—چه آنها که با یقین آمده بودند و چه من که با کوله‌باری از سوال و تردید—در یک نقطه به هم رسیدیم: زیر سایه کتابی که می‌گویند سرنوشت را می‌نویسد و در آغوش مکانی که زمانی برایمان خانه دوم بود.

دانشگاه امام رضا (ع)، در شب بیست‌وسوم، برای من فقط یک مکان نبود؛ یک آینه بود که در آن، خودم را با تمام واقعیت‌ها و تضادهایم، دوباره پیدا کردم.

مهسا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها