کد خبر : ۷۰۵۴۸۷
۱۱:۵۶

۱۴۰۴/۱۲/۲۴
روایتی از یک بیعت استوار

شبی که ایستادگی از نو متولد شد

شبی که ایستادگی از نو متولد شد
امشب، دیوار‌های این دانشگاه تنها شاهد مناجات نبودند؛ آنها شاهدِ حماسه‌ای بودند که در رگ‌های یک ملتِ داغدار می‌جوشید.

قدم که به فضا گذاشتم، سنگینیِ غمی بزرگ، اما باصلابت را، روی شانه‌هایم حس کردم. بوی اسپند با عطر گل محمدی آمیخته بود؛ اما چیزی در هوا تغییر کرده بود؛ گویی هر نجوای یا رب، عهدی دوباره بود در روز‌های پس از آن فقدانِ عظیم.

جوانه‌هایی در آغوشِ مقاومت

همان ابتدا نگاهم به گوشه سالن افتاد، جایی که بچه‌ها غرق در دنیای کوچک و رنگی‌شان بودند. تماشای آنها که با مداد‌های رنگی‌شان طرح می‌زدند، لبخندی تلخ بر لبم نشاند. با خودم گفتم اینها همان نسلی هستند که باید میراث‌دارِ پرچمی باشند که به خون آغشته شده است. آنها کوچک‌اند، اما در همین فضا، میان همین روضه‌ها و رنگ‌ها، یاد می‌گیرند که چطور پای حرفشان بایستند.

آغوشِ مادری و پیشانی‌بندِ وفا

در میان صفوفِ به هم فشرده بانوان، مادر‌هایی را می‌دیدم که تکیه‌گاهِ امنیتِ فرزندانشان بودند. زنی را دیدم که نوزادش را به سینه چسبانده بود؛ نوزادی که با آرامشِ تمام، پیشانی‌بندی با نامِ رهبر را بر سر داشت. این تصویر برایم معنای عمیقی داشت؛ اینکه بیعت از گهواره آغاز شده است. مادری دیگر، درحالی‌که کتاب دعا را بر سر گرفته بود، گویی داشت در گوشِ فرزندش درسِ وفاداری زمزمه می‌کرد. در این روز‌های سخت که دشمن گمان می‌کند با شهادتِ آقا رشته این پیوند پاره می‌شود، این آغوش‌های مادری، محکم‌ترین سنگرِ دفاع بودند.

طنینِ عهد

صدای لرزان، اما مقتدرِ جوانانی که پشت میکروفون بودند، تمام سالن را پرکرده بود. آنها با چهره‌هایی مصمم، راهبرِ این محفل بودند. پیر و جوان، شانه‌به‌شانه هم کتاب‌های دعا را به نشانه استعانت بر سر گرفته بودند. در چشمانشان نه ترس بود و نه ناامیدی؛ برقی از انتقام و ایستادگی بود که می‌درخشید.

آنها آمده بودند تا بگویند اگرچه داغِ رهبرِ شهیدمان بر دلمان سنگینی می‌کند؛ اما خون شهید می‌جوشد و راهِ حق، هرگز بی علم‌دار نمی‌ماند.

شبی که ایستادگی از نو متولد شد

تجلی بیعت با رهبر جدید

جایگاه خالی کنار دیوار، با آن صندلی که پارچه‌ای سپید و دسته‌ای گل سرخ‌رویش بود، قلبم را فشرد. انگار تمام آن جمعیت، دور همین جایگاه خالی طواف می‌کردند. بنر آبی بالای سر، با آن خطِ درخشان که فریاد می‌زد: خدای خامنه‌ای زنده است‌ای مردم، پاسخ تمامِ تردید‌ها بود. این جمله، پیام روشنی داشت: مکتب ما وابسته به شخص نیست؛ بلکه ریشه در ارادهٔ الهی دارد.

حضور آن پدر و پسری که در خیابان با پرچم ایران و عکس رهبر شهیدمان جلوی درب دانشگاه ایستاده بودند، نشان می‌داد که این بیعت، بیعتی است خونی و ابدی. آنها نشان دادند که دشمن با ترور و تجاوز مستقیم (آمریکا و رژیم صهیونیستی) راه به جایی نخواهد برد؛ چرا که این ملت، رهبر جدید خود را در آغوش گرفته و آماده حماسه‌ای تازه است.

دانشجو و فلسفه پایداری در میدان علم

در میان ازدحام، کنار چیدمان عکس‌های رهبر شهید، دختری جوان را دیدم که با دقتی خاص، سربند نصرت را به گوشه کوله‌پشتی‌اش گره می‌زد. جلو رفتم و از حال‌وهوای امسالش پرسیدم. نگاهش را به صحن دانشگاه دوخت و گفت: می‌دونی، همیشه فکر می‌کردم دانشگاه فقط جای فرمول و کتابه؛ اما امشب حس می‌کنم اینجا خط مقدمه.

شهادت آقا برای ما مثل ازدست‌دادن پدر بود، یک خلأ بزرگ...، اما وقتی داشتم میومدم دانشگاه و خبر انتصاب رهبر جدید رو شنیدم، انگار یک‌باره تمام آن ترس‌های لحظه‌ای، به یک خشم مقدس و اراده فولادی تبدیل شد. امشب نیومدم که فقط گریه کنم؛ اومدم بگم اگر دشمن خیال کرده با موشک می‌تواند چراغ این راه رو خاموش کنه، اشتباه کرده.

ما با رهبر جدیدمون قراری گذاشتیم که امضاش رو امشب پای همین قرآن‌ها می‌زنیم؛ ما تا آخر، سربازِ این میدون میمونیم.

کارمند دانشگاه و تداوم یک رؤیای سبز

کمی آن‌طرف‌تر، یکی از خانم‌های کارمند دانشگاه را دیدم که با سعه‌صدر، میهمانان را راهنمایی می‌کرد. او که سال‌ها در این محیط خدمت کرده بود، چشمانی بارانی، اما لبخندی سرشار از امید داشت. وقتی از تفاوت این شب با سال‌های قبل پرسیدم، دستی به نشانه احترام روی سینه گذاشت و گفت: من در این سال‌ها خیلی فراز و نشیب دیده‌ام؛ اما امشب عطر عجیبی دارد.

انگار خون پاک رهبرمان، خاک این دانشگاه را بارورتر کرده است. دشمن می‌خواست ما را بترساند، اما ببین! مردم غیورتر شده‌اند. من وقتی به چهره مقتدر رهبر جدیدمان نگاه می‌کنم، یاد همان صلابتی می‌افتم که سال‌ها به آن تکیه کرده بودیم.

امشب برای ما کارمندها، فقط یک شیفت کاری نیست؛ یک مانور بیعت است. ما ایستاده‌ایم تا به جوان‌ها نشان دهیم که پرچم هرگز بر زمین نمی‌ماند، بلکه از دستی مقتدر به دستی مقتدرتر می‌رسد تا به صاحب اصلی‌اش برسد.

رایحه خدمت و پایان سرخ

در انتهای شب، وقتی سینی‌های چای با گلبرگ‌های صورتی میان جمعیت می‌گشت، حس کردم این چای، طعم پایداری می‌دهد. خادمی که با دستانی که شاید از کار زیاد زخم شده بود، استکان‌ها را جلو می‌آورد، نمادی از همان ملتی بود که زیر بار تحریم و تهدید و جنگ، دست از مهر و خدمت برنمی‌دارد.

امشب من در این فضا، فقط یک مراسم شب‌زنده‌داری و قرآن به سر را ندیدم؛ من تولد دوباره یک عزم را دیدم.

ما داغداریم، اما سربلند، ما عزاداریم، اما آماده. امشب تمام ما، یک‌صدا گفتیم که راه رهبر شهید ادامه دارد و با رهبر جدیدمان، تا افق‌های پیروزی پیش خواهیم رفت.

مهسا دانشمند



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها