هنوز برنامه بهطور رسمی آغاز نشده بود که چشمها به پرده بزرگ انتهای سالن دوخته میشد. تصویری میآمد و میرفت؛ قابهایی از یک زندگی، از سالهای دور و نزدیک، از شبهای شعر، از دیدارهای ادبی و از لحظههایی که بسیاری از حاضران، آنها را نه در عکس، که در خاطره خود دیده بودند، از آقای شهید(رحمت الله علیه).
نور سالن کم بود؛ و به رسم عزا شمعدانها روشن. در آن فضا، بهجای چهرهها صداها پررنگتر شده بودند. هر بار شاعری بیتی را تمام میکرد، تصویر پشت سرش نیز عوض میشد و خاطره دیگر از رهبر شهید(رحمت الله علیه) به یاد میآمد، انگار خودِ شعر، حافظه را ورق میزد. هنوز مصرع آخر روی هوا بود که قاب دیگری بر پرده مینشست و سالن، دوباره به خاطرهای تازه پرتاب میشد.
در محفل «سرو سرخ»، حدود سی شاعر از نسلهای مختلف حضور داشتند؛ از نوجوانانی که هنوز ابتدای راهاند تا استادانی که دههها با شعر فارسی زیستهاند. اما شگفتی شب در این بود که با وجود تفاوت سن و سبک، همه شعرها انگار فصلهای یک داستان بودند؛ داستانی درباره فقدان، وفاداری، امید و ادامه دادن.
شعر نخست، با لحنی حماسی آغاز شد:
«سرباز تو پای در رکابیمدر خدمت دین و انقلابیم…»
این آغاز، بیشتر از آنکه مرثیه باشد، اعلام حضور بود؛ صدایی که میخواست بگوید هنوز کسانی هستند که خود را ادامه یک راه میدانند، ادامه راه رهبری که هم تخلص شاعرانهاش امین بود و هم خودش امانت دار انقلابی که از زمان خمینی کبیر تا با حالا سرافراز مانده است.
بعد نوبت سیدحسین سیدی رسید؛ شاعری که اندوه را آرام و نجیب بر زبان آورد:
«ای یار سفر کرده دل، غافلهسالار
بعد از تو پر از بهت و پریشانی خویشم…»
در این لحظه، سالن ناگهان ساکتتر شد. بعضی شعرها فریاد نمیزنند؛ فقط جایی در دل آدم مینشینند و همانجا میمانند.
یکی از متفاوتترین لحظههای شب شعر سرو سرخ، اجرای سیدامین موسوی بود؛ جوانی با لباس سراسر مشکی که شعرش، برخلاف انتظار، بیش از آنکه از «رفتن» بگوید، از آمدن سخن میگفت:
«سال به سال حسرتم، هست پیام دیگری
به مشهد آمده پی عرض سلام دیگری…»
و بعد آن بیت آشنا که ناگهان فضای مجلس را دگرگون کرد:
«وقت عزاست همرهان، آه که یار میرسد
آب زنید راه را، هین که نگار میرسد…»
در سنت عرفانی فارسی، «آمدن» همیشه فقط رسیدن جسم نیست؛ گاهی رسیدن خاطره، نام، معنا و عطری از حضور است. شاید همین بود که شعر او را از یک مرثیه معمولی جدا میکرد و حتی پیش از رسیدن دیگر شهید سید علی خامنهای عطر حضور پیکر بی غروبش همه جا را پر کرده بود. نسل تازهای که از «امتداد» حرف میزد. محمدحسین آریاننژاد، نوجوان شاعر مجلس، با صدایی که هنوز بوی جوانی میداد، از چیزی فراتر از سوگ گفت؛ از ادامه داشتن:
«اگرچه سیدعلی رفت، مجتبی مانده
هنوز پرچم ایران به دست ما مانده…»
و کمی بعد:
«در این زمانه که دنیا به ظلم تاریک است
هنوز روشنیِ گنبد طلا مانده…»
وقتی این بیت خوانده شد، شعر، ناگهان از کلمات جدا شد و به منظرهای واقعی پیوند خورد. نگاهها بیاختیار به تصویری طلایی گنبد حضرت رضا(ع) خیره شد که حتی در عکس هم میدرخشید.
در میان اجراها، لحظهای بود که کلمات و احساسات توامان با یکدیگر می سرودند. بانوی شاعری هنوز چند مصرع از شعرش را نخوانده بود که صدایش شکست. بغض، ادامه شعر را از او گرفت و برای چند ثانیه، سالن در سکوت فرو رفت.
شاید آن شب، تنها یک شعر ناتمام ماند؛ نه از آنرو که شاعر واژه کم آورد، بلکه چون بعضی مرثیهها را باید سکوت بخواند.
شاعر جوانی به نام سیدابوالفضل مبارز، شعرش را بر محور «پناه» و «استواری» بنا کرده بود:
«ای تکیهگاه محکم من، شانهات با ماست
لحن صدایت، هیبت مردانهات با ماست…»
و آنجا که خواند:
«من شب به شب، میدان به میدان پاس خواهم داد
این روزها امنیت کاشانهات با ماست…»
صدای «احسنت» از گوشههای سالن بلند شد؛ واکنشی که بیشتر شبیه همدلی بود تا تشویق.
استاد شفق؛ مرثیهای که از انسان آغاز میشد
«روزی که شهید آسمانی شد و پاک
انگشتر و دستی به زمین مانده پلاک
با جوهر خون نوشت بر صفحه خاک
یاابن الزهرا(س)متى ترانا ونراك...»
اوج مجلس، حضور استاد شفق بود. او ابتدا رباعی کوتاهش را خواند و سپس غزلی را آغاز کرد که سالن را در سکوتی عمیق فرو برد:
«آن شب که داغ بر دل دنیا گذاشتی
رفتی و سر به دامن گلها گذاشتی…»
اما نقطه درخشان غزل، جایی بود که شاعر از تاریخ و سیاست فاصله گرفت و به زیست رهبری رسید که ساده زیستی زبان زد بود:
«گفتم تو کیستی که چنین ساده زیستی
یک عمر روی خواهش دل پا گذاشتی…»
کمی بعد، وی به سوگ زهرا خانمی اشاره کرد که ۱۴ ماه بیشتر سن نداشت و در کنار پدر بزرگش رهبر شهید انقلاب به شهادت رسید:
«ریحانهات کنار تو بود و شهید شد
شاهد برای روز مبادا گذاشتی
ای رهبر شهید و مظلوم مقتدر
مارا در این مبارزه تنها گذاشتی»
امیرمهدی حکیمی، مدیرعامل مؤسسه آفرینشهای هنری آستان قدس رضوی نیز در میانه اشعار به روایتی از سرو سرخ پرداخت، محفلی که برای استقبالی شاعرانه از رهبر شهید(رحمت الله علیه) شکل گرفته بود و بیت پشت هر بیت نشانی از رسیدن لحظه دیدار و البته وداعی بود با رهبری که سالیان سال هنرمندانه زیست و هنردوست.
حکیمی در صحبتهای خود اشاره کرد: این محل ادای دینی است به مقام معظم رهبری که در طول عمر پر برکت خود همواره سالم و ساده و هنرمندانه زیست کردند و اهتمام بسیاری به هنر و هنرمندان قائل بودند بهویژه شهر و شبهای شاعرانه.
وقتی آخرین شاعر از تریبون پایین آمد، کسی عجلهای برای رفتن نداشت. صندلیها هنوز پر بود، نگاهها هنوز روی پرده میماند و سکوت، آرامتر از هر موسیقی در سالن جریان داشت.
خارج از سالن، شب تابستانی مشهد ادامه داشت؛ زائران در رفتوآمد بودند و گنبد طلایی در انتهای گذرگاه واعظ طبسی میدرخشید. اما شعرهای «سرو سرخ» دیگر در سالن نمانده بودند. آنها همراه مردم از در خارج شدند، در راهروها پیچیدند و تا صحنهای حرم ادامه پیدا کردند. شاید هم تا مسیر و لحظه تشییع تا که کوچه و خیابان های شهر که هرکدامشان سیاه پوش رهبرش بود و آماده مراسم وداع...
شاید راز ماندگاری چنین شب شعرهایی همین باشد: شعر تمام میشود، اما از ذهن شهر بیرون نمیرود.
و شهر شاعرانه خود را آراسته میکند؛
هین که نگار می رسد...
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز