گاهی هزینهِ رسیدن به محبوب، یک حلقه ازدواج است و گاهی همت برای قلههای علمی؛ فرقی نمیکند کدام مسیر را انتخاب کرده باشی، مهم این است که در پایان، خودت را فرزندِ همان راهی بدانی که یادمان دادند. این روایت، قابِ کوچکی از لبخندها و اشکهای زائرانی است که آمدهاند تا بگویند: «آقا، ما هنوز ایستادهایم.»
به گزارش آستان نیوز، در میان جمعیتی که آرام از صحن پیامبر اعظم (ص) عبور میکنند، پرچم سرخی زودتر از هر چیز به چشم میآید.
زن جوان، پرچم را روی دوشش انداخته بود. سه کودک، دست در دست پدر و مادر، میان جمعیت قدم برمیداشتند. کوچکترینشان هر چند قدم یکبار سرش را بالا میآورد و به تصویر رهبر شهید روی دیوار نگاه میکرد.
گلاره، بانویی از دیار بختیاری، راهی طولانی را پشت سر گذاشته بود تا خودش را به مشهد برساند.
پرسیدم: «با سه بچه، اینهمه راه را آمدید؟»
لبخند کوتاهی زد؛ لبخندی که خستگی سفر را پنهان نمیکرد.
گفت: «باید میآمدم. بعضی راهها را آدم با دلش میآید، نه با پاهایش.»
نگاهش به گنبد افتاد و آرام ادامه داد: «نباید بگذاریم دشمن به مقاصد شوم خود برسد.»
بعد دستش را روی انگشت حلقهاش کشید؛ انگشتی که دیگر حلقهای نداشت. گفت: «حلقه ازدواجم را فروختم تا بتوانم بیایم. دلم راضی نمیشد در خانه بمانم.»
جمله را آنقدر آرام گفت که انگار داشت رازی را با خودش مرور میکرد، نه با من.
از او پرسیدم: «ارتباط قلبی شما با رهبر چطور بود؟»
بیدرنگ پاسخ داد: «برای من فقط رهبر نبود؛ مثل پدر بود.»
بعد، بیآنکه نگاهش را از گنبد بردارد، خاطرهای را تعریف کرد که هنوز در ذهنش زنده بود.
یکبار حضرت آقا گفته بودند آنهایی که به توصیهام درباره فرزندآوری عمل کنند، مشمول دعای نماز شبم میشوند.
با دست، سه فرزندش را نشان داد و....
این سه کودک، بیخبر از گفتوگوی ما، میان ازدحام مردم ایستاده بودند؛ یکی پرچم کوچکی در دست داشت، دیگری دست مادر را رها نمیکرد و سومی، محو تماشای گنبد بود.
گلاره نگاهش را از آنها برنداشت و گفت: «آمدهام بگویم آقا... این سه بچه، سربازهای آقا مجتبی هستند؛ اگر روزی وطن به آنها نیاز داشته باشد.» در چشمانش اشک بود، اما صدایش نمیلرزید.
آن روز فهمیدم گاهی آدمها برای رسیدن به یک مقصد، فقط هزینه سفر نمیدهند؛ گاهی بخشی از زندگیشان را خرج راه میکنند.
نسیم ظهر گاهی، آرام از میان صحن میگذشت و پرچمهای سرخ کنار بیرقهای سیاه محرم به حرکت درآمده بودند.
هر کدام بر دوش کسی بود که از شهری آمده بود؛ از کرمان، از تبریز، از سبزوار، از جنوب و... لذا فقط لهجهها با هم فرق داشت، اما اشکها نه.
روبهروی تصویر رهبر شهید، چند جوان ایستاده بودند. بعضی عکس میگرفتند، بعضی آرام از کنار تصویر میگذشتند و بعضی فقط چند دقیقه بیحرکت به آن خیره میماندند؛ انگار میخواستند این آخرین قاب را برای همیشه در ذهنشان نگه دارند.
یکی از همان جوانها، تلفن همراهش را پایین آورد و چند قدم از تصویر رهبر شهید فاصله گرفت و گفت دانشجوی کارشناسیارشد است.
از او پرسیدم: «چه شد که خودت را به مشهد رساندی؟»
نگاهش را دوباره به تصویر دوخت و گفت: «آمدهام بگویم هنوز خودم را فرزند این راه میدانم.»
بعد کمی مکث کرد؛ انگار میخواست از میان خاطرههایش، یکی را انتخاب کند.
«وقتی آقا میگفتند بچههای من باید درس بخوانند و از نظر علمی قوی باشند، احساس میکردم این حرف، مستقیم با خود من است.» که همان توصیه، مسیر زندگیاش را تغییر داده بود.
میگفت به همین دلیل تصمیم گرفته تحصیلاتش را ادامه بدهد و تا مقطع کارشناسیارشد پیش برود.
اما ماجرا فقط به دانشگاه ختم نمیشد و ادامه داد: از اسفندماه سال گذشته، تقریباً هر شب به اجتماعات میرفتم. بعد از مراسم، کنار دانشآموزها مینشستم. هر کس در درسش مشکلی داشت، با هم حل میکردیم. فکر میکردم اگر قرار است به وصیت و توصیه آقا عمل کنم، باید از همینجا شروع کنم؛ از علم، از کلاس درس، از کمک به بچهها
وقتی این جمله را گفت، ناخودآگاه به تصویر روبهرو نگاه کرد؛ تصویری که حالا دور آن، چند دانشآموز هم ایستاده بودند و در سکوت نگاهش میکردند.
لبخند کوتاهی زد و ادامه داد: «حالا آمدهام بگویم آقا... راهی را که یادمان دادی، ادامه میدهیم.»
آن روز، حرم فقط محل عزاداری نبود.
هر گوشهاش، داستان آدمی را روایت میکرد که آمده بود چیزی را با خود مرور کند.
برای یکی، این سفر یادآور پدری بود که ازدستداده بود.
برای دیگری، فرصتی بود تا عهدی را که سالها پیش با خودش بسته بود، دوباره تکرار کند.
بعضی با قاب عکس آمده بودند.
بعضی با بیرق و قرآن و بعضی فقط با دلی که دیگر طاقت ماندن در خانه را نداشت.
در میان آن همه جمعیت، کسی شبیه دیگری نبود؛ اما همه، به یک نقطه ختم میشدند؛ به تصویری که روی دیوارهای حرم، بیصدا نگاهشان میکرد.
آفتاب از میانه آسمان گذشته بود، اما گرمایش هنوز از سنگفرشهای صحن پیامبر اعظم (س) بالا میزد.
روبهروی تصویر رهبر شهید، مردی روی زمین نشسته بود. قرآن را روی زانوهایش گذاشته و آرام آیات را زمزمه میکرد. چهره آفتابسوختهاش، پیش از آنکه خودش چیزی بگوید، خبر از راهی دور میداد.
نزدیکش شدم و سلام کردم و با لهجه گرم جنوبی جوابم را داد.
پرسیدم: «از جنوب آمدهای؟» لبخند تلخی زد و گفت: «اره، کاکا... از جنوب اومدم.»
چند لحظه سکوت کرد و بعد بیآنکه قرآن را ببندد، آرام گفت: «همین چند وقت پیش، برادرم رو از دست دادم.»
مکث کرد.
نگاهش از روی صفحههای قرآن جدا شد و به تصویر روبهرو افتاد.
«باور میکنی؟ غم آقا، داغ برادرم رو برایم تازهتر کرده.»
این جمله را که گفت، دوباره سرش را پایین انداخت و چند آیه دیگر خواند.
بعد ادامه داد: «شهادت رهبر شهید منو یاد امام حسین (ع) میاندازد...»
صدایش آرام بود؛ آنقدر آرام که بیشتر شبیه درد دل بود تا گفتوگو.
از او پرسیدم: «برای مراسم آمدهای؟»
گفت: «رهبر شهیدم اینهمه سال برای ما زحمت کشیده بود. دلم نمیخواست فقط از دور تماشا کنم.»
بعد لبخند کمرنگی زد و با همان سادگی که آدمهای جنوب حرف میزد، گفت: موتورم رو فروختم تا بیایم مشهد. اومدم کنار مردم باشم، هر کاری از دستم برمیاید برای مراسم انجام بدم.
در صدایش نه گلایهای بود و نه انتظار تشکری.
انگار فروش موتور، برایش اتفاق بزرگی نبود؛ فقط راهی بود تا خودش را به جایی برساند که دلش میخواست باشد.
سکوتش، از تمام جملههایی که آن روز شنیده بودم، بلندتر بود.
آن روز، هیچکس شبیه دیگری نبود.
مردی عرب، اشکهایش را با نوحه درآمیخته بود.
دختران نوجوان، آمده بودند آرزوی دیداری را که هرگز محقق نشد، با آخرین سلام بدرقه کنند.
بانویی از بختیاری، حلقه ازدواجش را فروخته بود.
دانشجویی، مسیر علم را ادای دِین به توصیههای رهبر میدانست؛ و مردی از جنوب، موتور زندگیاش را فروخته بود تا چند روز، همسفر این وداع باشد.
هر کس از گوشهای آمده بود؛ از کرمان، تبریز، سبزوار، شیراز، جنوب، بختیاری و مشهد. لهجهها با هم فرق داشت، اما هیچکس برای ترجمه احساس دیگری به واژه نیاز نداشت.
در آن چند ساعت، دهها نفر را دیدم؛ آدمهایی که شاید هیچوقت دوباره یکدیگر را نبینند، اما آن روز، در یک نقطه از تاریخ کنار هم ایستاده بودند.
آن روز، حرم فقط محل برگزاری یک مراسم نبود.
هر ستون، شاهد یک روایت بود.
هر صحن، قصهای را در دل خود نگه داشته بود.
هر پرچم، بر شانه کسی قرار داشت که از شهری دور آمده بود تا سهم خودش را از این وداع ادا کند.
با خودم فکر کردم تاریخ، بیش از آنکه با عددها نوشته شود، با همین روایتهای کوچک در ذهن آدمها میماند و بعید است کسی صدای عصای پیرمرد، مدادرنگیهای دخترک، حلقه ازدواج گلاره، اشکهای مرد عرب یا قرآن مرد جنوبی را فراموش کند.
تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز