کد خبر : ۷۱۰۶۲۰
۰۸:۱۹

۱۴۰۵/۰۴/۱۴
شبِ گریه‌های ناتمام در حریمِ رضوی

وارثانِ بغضی بی‌پایان در صحنِ گوهرشاد؛ وداع با پدری که امید بود

گوهرشاد
شب نوزدهم محرم و در آستانه تشییع و تدفین پیکر رهبر شهید، ایوان مقصوره مسجد گوهرشاد حرم مطهر رضوی حال‌وهوای عجیبی دارد، در آسمان، سکوت شب گسترده و در صحن، صدای آبِ حوض، با نوای عزاداران درهم‌آمیخته است. سیاهیِ لباس‌ها، افرادی که پشت پنجره‌ها ایستاده‌اند، عزادارانی که با نوای مداح همراه شده‌اند و بر سینه می‌زنند، صحنه‌ای ساخته که هر نگاهی را میخکوب می‌کند.

به گزارش آستان نیوز، به گوش می‌رسد: «ای غم ناگهانی، حسرت جاودانی... دیدار ما قیامت، آقا آسمانی...»؛ زائران با ناله و اشک، فریاد می‌زنند. پرچم‌های سرخ «یالثارات»، پرچم ایران، عکس‌هایی از رهبر، سربند‌ها و لباس‌های مشکی، همه روایتگر شبی از دلتنگی‌اند.

وارث بغضی بی‌پایانیم

سرم را نزدیک گوش خانمی که کنارم نشسته بود بردم و آرام می‌پرسم: «کاش واقعی نبود این روزها...»

اشک از گوشه چشمش سر می‌خورد و میان تاروپود روسری مشکی‌اش گم می‌شود و می‌گوید: «کاش مردم ایران هیچ‌وقت این روز‌ها را روایت نمی‌کردند. ما این روز‌ها وارث بغضی بی‌پایانیم؛ به دردی بزرگ گرفتار شده‌ایم.»

اینک این منم، آقاجان؛ در پسِ سخت‌ترین شب‌های عمرم. منم، میان صحن گوهرشاد، با پرچم کشورم که حالا بیش از چهار ماه است همراهم مانده و قلبم هنوز نبودنت را باور نکرده است.

برای آخرین دیدار آمدم

علی اسدی، پس از ۱۳ سال به ایران بازگشته است. چفیه بر شانه دارد؛ ظاهری که شاید کمتر به او بیاید، اما می‌گوید: «وقتی بحث ایران باشد، باید برگردم. برای آخرین دیدار آمدم؛ آمدم بگویم آقاجان، هر وقت پای کشورم در میان باشد، خودم را می‌رسانم، حتی اگر فقط گوشه‌ای از کار را به من بسپارند.»

او برای میزبانی زائران آمده بود. دستش تکیه‌گاه سرش شده بود و اشک از گوشه چشمانش پایین می‌آمد. جلو رفتم تا واگویه‌هایش را بشنوم. به‌عکس روبه‌رویش اشاره کرد و گفت: «ما ماندیم و خاطره رفتن تو».

محمدحسین صدیقی، پسر ۹ ساله‌ای با سربند قرمز که روی آن نوشته شده بود «باید برخاست»، پرچم ایران را بر بازو بسته و لباس مشکی بر تن داشت. وسط صحن، با صدایی بلند و اشک‌هایی که بی‌صدا روی گونه‌هایش می‌غلتید، می‌خواند: تا دم آخر می‌خونم دست خدا بر سرماست/ کور بشه چشم دشمنان... خامنه‌ای رهبر ماست/ ماهمه سرباز توایم/ هم دل هم راز توایم

هق‌هق گریه امانش نمی‌داد. مشتش را گره کرد و بالا می‌آورد، اشک‌هایش را با گوشه آستین پاک کرد و به‌سختی می‌گوید: «ما همه سرباز توایم...».

برای همه ما پدر بود

بتول گودرزی که از تهران خودش را به مشهد رسانده است، روز‌های سختی را پشت سر گذاشته بود و هنوز نبودن رهبر شهید را باور نکرده و می‌گوید: برای رفتنت آماده نبودیم؛ هیچ‌وقت آماده نبودیم. حتی اگر صدسال دیگر هم می‌رفتی، باز هم ناگهانی بود.

یک نفر دیگر همچون سرو ایستاده بود؛ پرچم ایران را در دست داشت؛ کنارش ایستادم. گفت از کردستان آمده است تا مراقب پرچم و عکسی باشد که همراه آورده است. از دلتنگی مردانه‌اش می‌گفت؛ چهره اشک‌نشسته‌اش گویای همه چیز بود.

گفت: آمده‌ام لبیک بگویم. آمده‌ام کنار مشهدی‌ها برای آخرین وداع. برای همه ما پدر بود؛ پدری که همیشه امید می‌داد. امروز دل‌شکسته‌ایم، اما مثل خودش به آینده این وطن امیدواریم.

کنار فاطمه ۱۸ساله نشستم و نگاهم به چشمان سرخش گره خورد، از دیدارش با رهبر شهید در فاطمیه سال گذشته می‌گوید: آن روز سلام کردم، امروز آمده‌ام خداحافظی کنم. سپس عکس را به سینه فشرد و چادرش را روی صورت اشک‌آلودش کشید.

پیرمردی میان جمعیت گفت: «می‌خواهم به آنهایی که آقای شهید بچه‌های خودش می‌دانست بگویم؛ شاید هیچ‌وقت ما را ندیده بود، اما دوستمان داشت. من هم ندیده دوستش دارم. کاش زودتر بیدار می‌شدم و قدرش را می‌دانستم.»

غم دلتنگی به اوج رسیده است. پاهایم دیگر توان تحمل این‌همه اندوه را ندارد و آرام‌آرام از صحن خارج می‌شوم و این شعر مدام در ذهنم تکرار می‌شود:

غرق زخمیم ولی قامتمان خم نشده

سایه او از سرمان کم نشده

بنویسید امید دل زهرا، مهدی است

چاره کار همه مردم دنیا، مهدی است


تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست



گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها