هنوز جمله نجمالدین شریعتی به پایان نرسیده بود که صدها نوجوان و جوان، یکصدا پاسخ دادند؛ پاسخی که بیش از آنکه یک هم خوانی باشد، شبیه بیعتی دوباره بود.
گویی همه میدانستند هیچ میزبانی، بدون اجازه صاحب این خانه، آغاز نمیشود.
اینجا ساختمان صبای صداوسیمای خراسان رضوی است؛ جایی که به همت آستان قدس رضوی، اجتماع بزرگ «بچهمحل آقا» برای استقبال از آقای شهید ایران، شکلگرفته است.
اما هرچه زمان میگذرد، بیشتر میشود فهمید که اینجا فقط یک برنامه فرهنگی نیست؛ اینجا قرارگاهی است که نسل تازه ایران، خودش را برای روزی تاریخی آماده میکند.
چند ساعت بیشتر تا آن وداع بزرگ باقی نمانده است؛ وداعی که قرار است خیابانهای مشهد را به دریایی از دلدادگان تبدیل کند. اما پیش از آن، نوجوانان این شهر آمدهاند تا سهم خود را ادا کنند؛ نه با سخنرانی که با حضور.
از همان ورودی سالن، بوی آشنای عود، فضا را پرکرده است. دود سپیدش آرام میان جمعیت بالا میرود؛ آنقدر آرام که انگار خودش هم نمیخواهد سکوت بغضها را بر هم بزند. عطر حرم، پیش از آنکه زائران به صحن برسند، به این سالن رسیده است.
هر نفس، بوی گنبد طلا میدهد و هر نگاه، راهی خیابانهایی است که فردا میزبان میلیونها عاشق خواهد بود.
لباسهای مشکی، رنگ مشترک همه جمعیت است. روی پیشانی نوجوانان، سربندهای سرخ و سیاه بسته شده؛ سربندهایی که تصویر «آقای شهید ایران» بر آنها نقش بسته است.
پرچمهای سهرنگ ایران، در میان دستهای نوجوانان موج میزند و هر بار که شعارها اوج میگیرد، انگار تمام سالن با پرچمها نفس میکشد.
اینجا کسی تماشاگر نیست. هر نوجوان، خودش بخشی از روایت است.
دختری در گوشهای از سالن، بادقت تصویر رهبرش را روی بوم نقاشی میکند. قلممو آرام روی بوم حرکت میکند، اما اشکهای روی گونهاش، آرام نیستند. کمی آنطرفتر، گروهی از نوجوانان دستهایشان را در هم گره زدهاند؛ حلقهای که فقط چند دست را به هم وصل نکرده، بلکه تصویری از اتحادی بزرگتر را ساخته است؛ اتحادی که آینده ایران را، معنا میکند.
صدای سرود که بلند میشود، دیگرکسی روی صندلی نمیماند. سالن یکپارچه میشود. دختران و پسران نوجوان، دوشادوش هم میخوانند؛ بعضی با چشمانی بسته، بعضی با مشتهای گرهکرده و بعضی با صورتی که هنوز رد اشک روی آن پیداست.
شعارها که اوج میگیرد، سکوت جایش را به فریاد میدهد؛ فریادی آمیخته به اندوه، غیرت و احساس مسئولیت. چهرهها، هم بغض را روایت میکنند و هم اراده را.
گویی هر نوجوان، در دل خود عهدی بسته است؛ عهدی برای ایستادن کنار مردم، کنار وطن و کنار آرمانهایی که به آنها باور دارد.
در میان جمع، با «محمدحسین» پانزدهساله همصحبت میشوم. پرچم ایران را آنقدر محکم در دست گرفته که انگار نمیخواهد لحظهای از او جدا شود، با صدایی آرام میگوید: وقتی گفتند اول باید از امام رضا (ع) اجازه بگیریم تا خادمالرضای شهیدش را تشییع کنیم و به زوار عزیزش خدمت کنیم، حس کردم واقعاً مهمان خود آقا هستیم.
من شاید کار بزرگی نتوانم انجام بدهم، اما اگر بتوانم یک بطری آبدست زائری بدهم یا مسیر را نشانش بدهم، برایم افتخار است.
چند ردیف آنطرفتر، «فاطمه» چهاردهساله، سربند مشکیاش را مرتب میکند و با صدایی که هنوز بغض در آن پیداست، میگوید: آمدهام که فقط گریه نکنم؛ آمدهام کاری انجام بدهم.
دلم میخواهد وقتی سالها بعدازاین روزها حرف میزنند، بگویم من هم آنجا بودم؛ کنار بقیه بچهمحلهای آقاجان... آقاجان شهیدمون... آقاجان عزیزمان.
برنامه ادامه پیدا میکند؛ روایتها، سرودها، شعارها و اشکها، یکی پس از دیگری درهمتنیده میشوند. اما شاید زیباترین تصویر این اجتماع، نه روی صحنه که میان همان نوجوانهایی باشد که بیهیاهو، کنار هم ایستادهاند؛ نسلی که دستهایش را به هم گرهزده تا نشان دهد اتحاد، فقط یک شعار نیست.
«بچهمحل آقا» تنها نام یک برنامه نیست؛ هویت نسلی است که میخواهد پیش از هر چیز، همچون حسین فهمیدهها ولایتمدار باشد. نسلی که آموخته پیش از آغاز هر مسیر، از صاحب این خانه اذن بگیرد؛ نسلی که پرچم ایران را بر دوش میگذارد، لباس عزا بر تن میکند، اشک میریزد، سرود میخواند و در همان حال، برای ساختن فردای کشورش امید را از دست نمیدهد.
وقتی برنامه به پایان میرسد، هیچکس عجلهای برای رفتن ندارد. انگار هرکس میخواهد چند دقیقه بیشتر در این حالوهوا بماند؛ در میان عطر عود، زیر پرچم ایران و در سایه نام امام مهربانیها.
شاید سالها بعد، وقتی از این نوجوانان بپرسند در روزهای منتهی به آن وداع تاریخی کجا بودید، یکی بگوید پرچم در دست داشتم، دیگری بگوید سرود میخواندم، آن یکی بگوید نقاشی میکشیدم؛ اما همه، یک پاسخ مشترک خواهند داشت:
«ما آن روز، بچهمحل آقا بودیم؛ از صاحب این محل و کل ایران اذن گرفتیم و برای خدمت، کنار هم ایستادیم، و تا رسیدن به قلّه؛ دست از راه آقایمان برنداشتیم.»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز