میدان جانباز مملو از جمعیت بود، اما آنچه بیش از هر چیز به چشم میآمد، سکوتی بود که بر ازدحام مردم سایه انداخته بود؛ سکوتی سنگین که گویی هر رهگذر، اندوهی ناگفته را بر دوش میکشید.
از خودرو که پیاده شدم، سولهای به رنگ خاک مقابلم قرار داشت. دو سوی مسیر ورودی با تابلوهای «جانفداهای معاصر» آراسته شده بود؛ تصاویری از مردان و زنانی که هرکدام بخشی از تاریخ این سرزمین را رقم زده بودند. در میان همه آن چهرهها، تصویر سردار شهید قاسم سلیمانی بیش از همه نگاهم را به خود کشید؛ گویی همان نگاه، توان از دسترفته را به زانوهایم بازمیگرداند و جان تازهای به قلمم میبخشید. کمی آنسوتر، تصویر شهید حسن تهرانیمقدم، بانوان بختیاری و دیگر شهیدان معاصر، هرکدام روایتی از ایثار و فداکاری را پیش چشم مخاطب میگذاشتند.
با ورود به موکب، نخستین چیزی که توجهم را جلب کرد، چایخانه بود. سماور خاموش بود، استکانها شسته و مرتب در جای خود قرار داشتند، اما از خادم چایخانه خبری نبود. سکوت آن فضا، از هر سخنی رساتر بود.
چند قدم جلوتر، سقف گنبدی موکب با رنگ خاص خود، آرامشی عمیق و وصفناشدنی به فضا بخشیده بود. کنار آن، ایستگاه مطالعه با دو قفسه کتاب و چند میز مطالعه، بیصدا چشمانتظار مخاطبانش بود.
در گوشهای دیگر، دخترکی با چادر ایرانی و روسری مشکی گلدار، پشت میزی با رومیزی کرمرنگ نشسته بود و با حوصله اوریگامیهای کاغذی را کنار هم میچسباند. اندکی آنسوتر، هفت یا هشت کودک روی نیمکتهای آبی نشسته بودند و با مدادرنگی، کبوترهایی را رنگ میکردند. میان آن همه اندوه، رنگهای کودکانهشان تنها نشانه زندگی بود.
نگاهم به نگهبانی افتاد که کنار دو میز ایستاده بود. مسیر نگاهش را دنبال کردم. مردی با قامتی استوار و چهرهای محکم، بیاختیار اشک میریخت. شانههایش از شدت گریه میلرزید و هقهق امانش نمیداد. دیدن فرو ریختن چنین مردی، بیش از هر تصویر دیگری، عمق داغ آن شب را روایت میکرد.
چند قدم جلوتر، قاب بزرگی از تصویری نصب شده بود که این روزها بارها دیدهایم؛ دستی که برای آخرین بار بالا آمده بود؛ گویی آرام میگفت: «خداحافظ آقایان... خداحافظ خانمها...»
در انتهای مسیر، مانیتور بزرگی مراسم را بهصورت زنده پخش میکرد. با دیدن تصویر رهبر شهید (رضوان الله تعالی علیه)، زبانم بند آمد. صندلیها مملو از جمعیت بود و بسیاری ایستاده، بیصدا اشک میریختند. برخی در گوشهای خلوت پناه گرفته بودند تا کسی اشکهایشان را نبیند.
آن شب، «روایت یک نگاه» بیش از آنکه روایت سخنرانی باشد، روایت نگاههایی بود که باید با نبودن رهبرشان کنار میآمدند.
در بخش پذیرایی، بانوان خادم با مانتو و مقنعههای سبزرنگ، هندوانه برش میزدند و شربت گلاب آماده میکردند؛ اما دستهایشان میلرزید و سرخی چشمهایشان، حکایت از ساعتی طولانی اشک ریختن داشت.
به یکی از آنان گفتم: «تسلیت میگویم. دعا کنید خداونددعای رهبر شهید (رضوان الله تعالی علیه) را بدرقه راه زندگی همه ما قرار دهد.»
هنوز جملهام به پایان نرسیده بود که بغضشان شکست. انگار تنها شنیدن واژه «شهید» کافی بود تا اشکهای فروخورده دوباره جاری شود.
دیگر کمتر کسی به پذیرایی نزدیک میشد. میدان جانباز را سکوتی سنگین فرا گرفته بود و تنها صدایی که شنیده میشد، گریه آرام مردان و زنانی بود که هرکدام به شیوه خود سوگواری میکردند.
روی چمنها، پشت مانیتور، جوانی نشسته بود و بیصدا اشک میریخت. زیر لب زمزمه میکرد:
«خدایا... میدانی چقدر سخت است آدم در روزگاری زندگی کند که شهادت همه این عزیزان را ببیند؟»
کمی آنطرفتر، حنیف ایستاده بود؛ جوانی تنومند و ورزشکار که حالا توان ایستادن نداشت و به دوستش تکیه داده بود. آرام گفت: «نمیدانم... ولی خیلی وقت بود از شدت غم، زانوهایم خالی نشده بود.»
آن شب، کنار همان مانیتور، جملهای شنیدم که تا همیشه در ذهنم خواهد ماند: «احساس یک مرد خجالتزده، شکستخورده و کمرشکسته را داشتم... حالا معنایش را میفهمم».
من نیز با روایتی از نگاههای اشکبار، میدان جانباز را ترک کردم.
در تمام مسیر بازگشت، تنها یک گفتوگو در ذهنم تکرار میشد:
رفت؟
کجا رفت؟
رفت دیگه ...
میخواست بره
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز