به گزارش آستان نیوز، از کودکی رؤیای بهشت را در سر داشتم. شنیدن نام بهشت و تصور تجربه شیرین و آرامشبخش قطعهای از آن در قلب خراسان، قند در دلم آب میکرد.
امام رئوف! دوستت دارم؛ تو که طعم بهشت را به ما چشاندی.خادمان حرم از همان سالهای کودکی برایم محترم بودند؛ با آن لباسهای خدمت و شکلاتهایی که همیشه به دختربچهای با چادر گلگلی هدیه میدادند. هنوز شیرینی آن شکلاتها و لذت دویدن در صحن را به یاد دارم؛ جایی که خادمان، مراقب کودکان بودند و با مهربانی و ادب میگفتند: مراقب باش، باباجان!
اما مدتی است در صحن و سرای حرم، ویلچرهایی را میبینم که خادمانی با جلیقههای سبز و خاکستری آنها را هدایت میکنند؛ جلیقههایی که رویشان نوشته شده است: «خدمت در بهشت»؛ بیآنکه صاحبانشان لباس رسمی خادمی بر تن داشته باشند.
ذهن پرسشگرم در صحن و سرای این بهشت، پی پاسخ میگشت: این خادمان چه کسانی هستند؟ چرا این خدمت بینامونشان؟
در ورودی صحن انقلاب، نگاهم با مردی تلاقی میکند. عمامهاش را روی سر جابهجا میکند و عبایی طوسیرنگ بر تن دارد. روی جلیقهاش همان عبارت آشنا نقش بسته است: «خدمت در بهشت».
استاد دانشگاه و حوزه علمیه است و از کرمانشاه آمده. میگوید: «دیدم زیارت در حال دلبریکردن بهتر است. نذر کردم توفیق این خدمت شامل حالم شود.»
خجالت را کنار میگذارم و میپرسم: چرا این خدمت؟
نگاهی عاقلانه به خامی پرسش جوانانهام میاندازد؛ گویی میخواهد آن را پخته کند. بهرسم ادب، دست بر سینه میگذارد و نگاهش را به گنبد طلایی میدوزد. زیر لب میگوید: خدمتیار، مرا منّت و توفیقِ خداست /عشق آن است که این لطف، نصیبِ دلِ ماست.
از من دور میشود، اما صدایش در گوشم و در فضای صحن طنینانداز میماند؛ صدایی که گویی تا همیشه شنیده خواهد شد.
اندکی آنسوتر، در میان خادمانی که بیهیاهو به زائران خدمت میکنند، مردی از تهران با دستانی استوار، ویلچر زائران را هدایت میکند. موهای صافش در نسیم گرم تابستان به هم میریزد و نظم و دیسیپلین خاصی در رفتارش دیده میشود.
حدود یک ساعت است که توفیق خدمت یافته، اما آنچه انجام میدهد در برابر مقام والای خدمت به زائران امام رضا (ع)، ناچیز میداند.
درباره چگونگی آغاز این مسیر میگوید: «همراه گروه و بچههای هیئت ثبتنام کردیم و راهی مشهد شدیم. پس از آن، توفیق پیدا کردیم در محضر آقا به زائران خدمت کنیم.»
ساعتها همراهی با زائران و جابهجایی آنان با ویلچر، شاید در نگاه نخست کاری دشوار و خستهکننده به نظر برسد؛ اما این خادم رضوی، خستگی را در برابر شیرینی خدمت ناچیز میداند. وقتی از او میپرسم آیا از این کار خسته نمیشود، بیدرنگ پاسخ میدهد: نه، اصلاً؛ حس خیلی خوبی دارد.
نخستین تجربه خدمت نیز برای او خاطرهای فراموشنشدنی است؛ خاطرهای که هنوز طعم شیرینش را در دل دارد: «وقتی نخستین زائر را با ویلچر همراهی کردم، حس خیلی خوبی داشتم؛ واقعاً حس خوبی بود.»
حضور او در این عرصه، برنامه هفتگی یا ماهانه ثابتی ندارد. خادمان بر اساس ثبتنام و فراهمشدن شرایط برای خدمت اعزام میشوند؛ بااینحال، هر بار که زمینه حضور فراهم شود، دوباره قدم در این مسیر میگذارد؛ مسیری که در آن، خستگی زیر سایه شوق خدمت رنگ میبازد.
او با فروتنی، کار خود را شایسته عنوان بزرگ «خادمی» نمیداند؛ اما همین قدمهای بیادعا و همین دستانی که ویلچر زائری را تا حرم همراهی میکنند، جلوهای روشن از خدمتی عاشقانهاند؛ خدمتی که پاداشش را باید در لبخند زائر و رضایت حضرت جستوجو کرد.
میایستم و به تماشای خادمی دیگر مینشینم. سفیدی چشمانش از پشت عینک، سرخ به نظر میرسد. روی صندلی چرخدار را بادقت آن مرتب میکند.
میگویم: چشمهایتان نشان میدهد نخوابیدهاید.سربلند میکند و میگوید: از اهواز آمدهام. از کودکی آرزویم این بود که خادم امام رضا (ع) باشم. چند ساعت دیگر بلیت برگشت دارم. حالا دو ساعت است که به نیت رهبر شهید خدمت میکنم. این سرخی چشمها از خستگی نیست؛ از اشک شوق مردانه است.
در صدایش خستگی نیست؛ هرچه هست، شوق رسیدن به آرزویی دیرینه است. آمده است تا پیش از بازگشت، سهم خود را از خدمت بردارد؛ سهمی کوتاه در ساعت، اما بلند و ماندگار در دل.
در میان صحن انقلاب و میان پرچمهای خونخواهی «یالثارات»، چشمم به پرچمی سرخ میافتدکه پشت یک ویلچر نصب شده است.
خادمی آنجاست که نزدیک به سه سال، دستانش را وقف همراهی با زائران امام رضا (ع) کرده است. ویلچری در دست دارد و پرچمی بر آن بسته است؛ پرچمی که برای او تنها تکهای پارچه نیست، بلکه نشانه یک عهد، یک باور و انتظاری دیرینه است.
او این پرچم را «پرچم خونخواهی» مینامد؛ پرچمی که میگوید تا روز نابودی ظلم، فتح قدس و پیروزی نهایی اسلام و مسلمانان، از ویلچر خدمت جدا نخواهد شد و بر زمین نخواهد ماند. آرزو دارد روزی این امانت در مسیر ظهور، به صاحب اصلیاش، حضرت ولیعصر (عج)، برسد.
در نگاه او، خدمت به زائران امام رضا (ع) تنها حرکتدادن یک ویلچر نیست؛ هر قدم، سلامی از سر ارادت است و هر همراهی، فرصتی برای نزدیکشدن به آستان مهربانی.
وقتی از احساسش هنگام خدمت میپرسم، کلمات از توصیف آن عاجز میمانند. آرام و صمیمی میگوید: «حس خدمت به امام رضا (ع) و زائر امام رضا (ع) گفتنی نیست.»
شاید ساعتها راهرفتن در میان جمعیت و همراهی زائران، جسم را خسته کند؛ اما قلبی که به شوق خدمت میتپد، معنای دیگری از توان و استقامت میشناسد. برای همین، وقتی سخن از خستگی به میان میآید، بیدرنگ پاسخ میدهد: «بچه شیعه خستگی ندارد؛ در فرهنگ شیعه، خستگی نیست.»
دستانش بر دستههای ویلچر و نگاهش رو به افقی روشن است؛ افقی که در آن، رنجها پایان مییابد و انتظار به سر میرسد. تا آن روز، این خادم میماند، خدمت میکند و پرچمش را استوار نگه میدارد؛ پرچمی که با هر حرکت ویلچر، قصهای از ارادت، پایداری و امید را در میان زائران روایت میکند.
اینجا، در مسیر خدمت، خستگی تنها واژهای دور است؛ چراکه عشق، قدمها را استوار و امید به ظهور، دلها را زنده نگه میدارد.
نگاهم مقابل باب الغدیر متوقف میشود. چنددقیقهای است که مردی در میانه تیغ آفتاب ایستاده است. بیصدا دستمالی از جیب شلوار قهوهایاش بیرون میآورد و عرق پیشانیاش را که از زیر کلاه آفتابی جاری شده، پاک میکند.
چهرهاش ملیتش را نشان میدهد؛ از هرات آمده است. با شوقی وصفناشدنی میگوید: «این لطف امام رضا (ع)، نوری در مسیر زندگی من است. خدمت به زائران، بزرگترین افتخارم است.»گرمای آفتاب بر چهرهاش نشسته، اما ذوق خدمت در کلامش موج میزند. گویی همین چند ساعت حضور در جوار امام رئوف، تمام خستگی راه را از یادش برده است.
در ورودی درب طوسی، مردی با ظاهر و استایل بازاری نظرم را جلب میکند. در نور لامپهای جوگندمی، انگشترهای فیروزه و عقیقش میدرخشند. روی یکی از انگشترها با خطی خوش حک شده است: «یا علیبنموسیالرضا».
دستانش روی دستههای ویلچر قرار دارد و نگاهش به گنبد دوخته شده است.بار دیگر خجالت را کنار میگذارم و میپرسم: شما چرا این خدمت را انتخاب کردهاید؟
نگاهی به من میاندازد و میگوید: «خدمت توفیق میخواهد، دختر جان. دعای این زائران و عنایت این امام رئوف، بچهام را شفا داد. من هرچه دارم، از این درگاه دارم.»میپرسم: خب، بخشهای دیگر حرم شاید جایگاه بهتری برای خدمت داشته باشند؛ چرا خدمت با ویلچر؟لبخندی میزند و کوتاه، اما عمیق پاسخ میدهد: گمنام و بیسروصدا میخرند.
همین یک جمله کافی است تا پاسخ تمام پرسشهایم را بگیرم. اینجا کسی برای دیدهشدن نیامده است. آنان آمدهاند تا دست زائری را بگیرند، ویلچری را به حرکت درآورند، اشکی را پاک کنند و بیآنکه نامی از خود بر جای بگذارند، سهمی از خدمت در بهشت داشته باشند.
آن شب، در میان ویلچرها و خادمان «خدمت در بهشت»، درس محبت و مودت گرفتم. فهمیدم خادمی همیشه به لباس و نشان نیست؛ گاهی خادمی در دستانی معنا میشود که بیهیاهو دستههای ویلچر را میفشارند و زائری را تا آستان دوست همراهی میکنند.
اینجا هرکس با قصهای آمده بود؛ یکی با نذر، دیگری با آرزویی از دوران کودکی، یکی با اشک شوق، دیگری با عهدی سهساله و آن یکی به شکرانه شفای فرزندش. قصهها متفاوت بود، اما مقصد همه یکی بود: خدمت به زائران امام مهربانیها.
امام رئوف، رأفت و لطفت دلهای مشتاق را به یکدیگر گرهزده است؛ از کرمانشاه و تهران تا اهواز و هرات. اینجا مرزها رنگ میبازند و همه در یک نام خلاصه میشوند: خادم زائران علیبنموسیالرضا (ع).
آن شب، میان رفتوآمد آرام ویلچرها، معنای دیگری از بهشت را دیدم؛ بهشتی که نهفقط در گنبد طلایی و صحنهای نورانی، بلکه در قدمهای بیادعا، دستان خسته و دلهای عاشقی جریان داشت که باور داشتند:خدمت در بهشت، خستگی نمیشناسد.
تهیه و تنظیم: تکتم وطن دوست
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز