او اکنون در رواق دارالذکر، همانجا که خودش آن را مطاف ملائکه میخواند، آرام گرفته است. او خادم شجاع این خاک بود؛ مردی که دلش از همان کودکی در مسجد صدیقیها جا ماند و پیوند قلبیاش با این حریم، از نجوای شبانه در گوش پدر آغاز شد و در نهایت، به آغوش امن مولایش ختم شد. اکنون در این روزهای غربت، تماشای مسیری که او را به همسایگی خورشید رساند، خواندنیتر از همیشه است.
عشق و ارادت رهبر شهید به آستان امام رضا(ع)، پیوندی اتفاقی و ناگهانی نبود؛ بلکه میراثی ریشهدار بود که از پدر بزرگوارش، آیتالله سیدجواد خامنهای به او ارث رسیده بود. پدر، وقتی در جوانی از مسیر پرمشقت دریا و قفقاز به مشهد رسید، چنان مجذوب خاک این شهر شد که تبریز پررونق را رها کرد و ماندگار مشهد شد. رهبر شهید هم در همان فضای معطر مسجد صدیقیها، با زیارتنامههایی که از پدر حفظ کرده بود، قد کشید. او از همان کودکی، کرامات رضوی را به چشم دیده بود؛ از شفای آن مرد نابینا که دخترش دستش را میگرفت، تا تجربههای عرفانی دیگری که در خلوت خود داشت. این، همان بذری بود که در جانش ریشه دواند تا او را نه تنها یک سیاستمدار، بلکه یک دلدادۀ تمامعیار بار بیاورد.
او خود در غزلی، راه این سفر بیپایان را پیشبینی کرده بود. وقتی میسرود: «و آنجا که آمد و شد خیل ملائک است/ کنجی گزین و تا به قیامت مقام کن»، گویی در حال نوشتن وصیتنامۀ عاطفیاش بود. او میدانست که سرانجام این تشنهکامی کجاست. کسی که در تمام عمر، ولینعمت خود را در مشهد جسته بود، عاقبت در همان رواق دارالذکر، در نزدیکی مضجع شریف امام، کنج آرامش را یافت. این انتخاب، تصادفی نبود؛ انتخاب کسی بود که میدانست کجای جهان، خاستگاه ابدی روح اوست.
مشهد در آن روز وداع، نفس در سینه حبس کرده بود. پیکر مطهر خادم ملت که به شهر رسید، نه فقط یک خیابان، که تمام شریانهای شهر، تمام کوچهها و مسیرهای منتهی به آستان ملکوتی ضامن آهو، به پهنای یک تاریخ، ارادت و دلتنگی خود را فریاد زدند. تمام جادههای منتهی به حرم مطهر امام مهربانیها، شاهد حماسهای از جنس عشق و دلدادگی بود که در هیچ کتابی نمیگنجید. از هر سو، مردم عاشقانه سرازیر شده بودند؛ گویی تمام مشهد، یک پیکره واحد از ایمان و وفاداری شده بود که به سوی آستان غریبالغربا حرکت میکرد. ازدحام به قدری بود که شهر به حرکت درآمده بود، اما در میان این سیل خروشان، هر کس در خلوت دل خود، با رهبر شهید و مقتدای خویش نجوا میکرد. زنی با صندلی چرخدار، مردی با پرچم ایران بر دوش و کودکی که عکس رهبر محبوبش را به سینه چسبانده بود؛ همه در این مسیرهای منتهی به حرم رضوی، بیعتی دوباره و پیمانی قلبی را تجربه میکردند. پیکر پاک شهید که از میان جمعیت عبور میکرد، شمیم جانسوز روضه در فضا پیچید؛ بویی که پیوند ناگسستنی آن خادم بیادعا را با مکتب سرخ حسینی به یاد مردم میآورد. آن روز، هر قدمی که به سوی آستان امام رئوف(ع) برداشته میشد، میعادگاهی بود برای دلهای داغدیدهای که در سایهسار مولای کریم، تسلای خاطر میجستند تا در جوار امام خویش، با خادم شجاع و دلسوزشان وداعی جاودانه کنند.
چیزی که این وداع را از تمام تشییعهای تاریخ متمایز میکند، همین پیوند قلبی است؛ پیوندی که از جنس سیاست نیست، از جنس فطرت است. در دورانی که رهبران جهان، حصار دیوارهای آهنین و محافظان مسلح را برای بقای خود برگزیدهاند، رهبر ما در میان سیل جمعیت، امپراتوری قلبها را بنا کرد. این عزت، نه با ابزارهای دنیوی، که با مهر رضوی به دست آمده بود؛ همان مهری که در کلامش، در ایستادگیاش و در نگاه پدرانهاش به مردم موج میزد. او در قلب تمام کسانی که طعم عدالت و کرامت را چشیده بودند، خانهای ابدی داشت. شهادت او، نه تنها این بنا را ویران نکرد، که پیوند میان ملت و آرمانهای انقلاب را عمیقتر کرد. این حجم از حضور، این اشکهای بیوقفه و این عزم راسخ، نشان داد که رهبر شهید با رفتنش، راهش را در رگهای این ملت تکثیر کرده است. این داغ، بیش از آنکه اندوهی برای پایان باشد، فراخوانی است برای ایستادگی؛ حقیقتی که ثابت کرد قدرت واقعی، نه در پشت دیوارهای بتنی، که در عمق جان مردمی است که برای وداع با خادم شجاعشان، مرزهای جغرافیایی را در هم شکستهاند.
در این دو هفته که او در جوار مضجع شریف امام رئوف آرام گرفته، صحنهای رضوی فضایی متفاوت پیدا کردهاند. هوا سنگین است، اما نگاهها، گویی از غباری زدوده شده و روشنتر از همیشه است. این شهادت، رخدادی فراتر از مرزهای جغرافیایی است؛ از عراق تا لبنان و یمن و تمام امت اسلامی در سوگ خادم شجاع ایران ایستادهاند. در میان اشکها و زمزمهها، آنچه در نگاه مردم موج میزند، عزت است؛ همان نگاه زینبی که در اوج مصیبت، جز زیبایی نمیدید: «ما رأیتُ إلّا جمیلاً.» آنان در میان داغ سنگین فقدان او، شکوه یک شهادت باشکوه را میبینند؛ شهادتی که او را به حق، در کنار ولینعمتش جای داد. این نه یک پایان، که تبلور عینی همان پیمانی است که مردم با آرمانهای انقلاب بسته بودند؛ پیمانی که حالا با عطر حرم امام رضا(ع) پیوندی ابدی خورده است.
رهبر شهید، همانگونه که در زندگیاش مبارزی خستگیناپذیر در مکتب رضوی بود، با شهادتش نیز درس ایستادگی را برای همیشه کامل کرد. او که خود بانی مجالس روضه بود، حالا در جوار همان امام رئوفی آرمیده که جهاد دائمی را به او آموخته بود. مردم در پایان این دو هفته، با چشمان خیس و دلهایی قرص، از صحن و سرای مطهر رضوی قدم بیرون میگذارند، اما عهدشان باقی است. آنان میدانند که خون او، نه تنها فراموش نمیشود، که ریشههای این درخت تناور را آبیاری میکند. او اکنون در «دارالذکر» میهمان مولای خویش است؛ در همان کنجی که در غزلش وعده داده بود. حالا مشهد، پناهگاه دومی دارد برای دلهای بیقرار. مردم میروند که هم به امام رضا(ع) سلام کنند و هم به رهبر شهیدشان؛ به همان مردی که مردترین ایرانی عصر ما بود. این وداع، گرچه تلخ است، اما شکوهی دارد که تاریخ را به لرزه درآورده است. پرچمهای سرخ انتقام، در کنار پرچم سبز رضوی، گواه این است که راه او، راه «یا لثارات الحسین»، تا ابد ادامه خواهد داشت. او به ظاهر از میان ما رفت، اما ولینعمت ما، او را در آغوش کشید و مشهد تا همیشه، میزبان این دلدادگی ابدی خواهد ماند.
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز