کد خبر : ۷۱۱۴۱۸
۱۳:۰۰

۱۴۰۵/۰۴/۳۰

این بار، بی روایت می‌آیم

این بار، بی روایت می‌آیم
منتظرم دیدار عمومی تمام شود. مردم یکی‌یکی بیایند، مقابلتان بایستند، دست روی سینه بگذارند، با شما حرف بزنند و آرام کنار بروند.

منتظرم صدای قدم‌ها کمتر شود، راه باریک میان جمعیت باز شود و رواق دارالذکر، برای چند دقیقه از هیاهوی سوگ خالی بماند.

نه اینکه داغ من از داغ دیگران خصوصی‌تر باشد. هرکس با نسبتی آمده است؛ یکی با خاطره‌ای، یکی با دعایی، یکی با حرفی که سال‌ها در دل نگه داشته و حالا باید آن را به سنگ مزارت بگوید.
من فقط برای آمدن، به خلوت احتیاج دارم.
چون این بار نمی‌خواهم مثل همیشه وارد واقعه شوم.
سال‌ها هرجا اتفاقی افتاده، من کمی کنارتر ایستاده‌ام؛ آن‌قدر نزدیک که چیزی را از دست ندهم و آن‌قدر دور که بتوانم همه چیز را ببینم. کار خبرنگار همین است: میان خودش و حادثه، فاصله‌ای باریک نگه دارد؛ فاصله‌ای به‌اندازه یک ضبط روشن، یک پرسش کوتاه.

باید حواسش به همه چیز باشد؛ به جمله‌ای که سخنران میان حرف‌هایش می‌گوید، به دستی که در انتهای جمعیت بالا می‌رود، به مادری که بی‌صدا گریه می‌کند، به کودکی که نمی‌داند چرا مجلس یک‌باره ساکت شده است. باید در همان لحظه‌ای که دیگران فرومی‌ریزند، خودش را نگه دارد؛ چون بعدتر کسی از او خواهد پرسید: «چه شد؟»
و او باید بتواند جواب بدهد.
اما این بار از پرسش «چه شد؟» می‌ترسم.
نمی‌خواهم کسی از من بپرسد چند نفر آمده بودند، چه کسی چه گفت، مردم چگونه گریه کردند، مراسم از کجا آغاز شد و در چه ساعتی پایان یافت. نمی‌خواهم اندوه را به چند بند منظم تقسیم کنم و میان جمله‌ها نقطه بگذارم؛ انگار که با تمام‌شدن متن، اتفاق هم تمام شده است. من هیچ تیتری برای روایت ایستادن بر سر مزار شما نمی‌توانم پیدا کنم.
می‌خواهم نقش‌های دیگرم را پشت در رواق بگذارم.
مسئولیت خبرنگاری‌ام را.
یادداشت‌هایم را.
آن صدای درونی را که مدام می‌پرسد: «این صحنه را چطور می‌شود نوشت؟»
می‌خواهم وقتی وارد دارالذکر می‌شوم، هیچ مسئولیتی در برابر کلمه‌ها نداشته باشم.
نه خبرنگار باشم، نه گزارشگر دیدار، نه کسی که باید برای اندوه دیگران واژه پیدا کند. نه قرار باشد از شکوه رفتنت بنویسم، نه از جمعیت، نه از حماسه، نه از صبری که همه از یکدیگر انتظار دارند.‌

می‌خواهم یک‌بار نه برای روایت‌کردن که برای فروریختن بیایم. سال‌ها کارم این بوده که اتفاق‌ها را به کلمه تبدیل کنم؛ از میان شلوغی، خطی پیدا کنم و از میان هزار صدا، روایتی بیرون بکشم. گمان می‌کردم هر حقیقتی، اگر خوب دیده شود، خودش راوی می‌شود و راهش را میان جمله‌ها پیدا می‌کند. حالا می‌فهمم بعضی حقیقت‌ها، کلمه را از نویسنده پس می‌گیرند.

آدم مقابلشان می‌ایستد و هرچه در زبانش می‌گردد، چیزی هم‌اندازه آنچه رخ‌داده پیدا نمی‌کند.
زبان همیشه راه رسیدن به اندوه نیست. گاهی راهی است برای دورزدن آن؛ ولی من این بار نمی‌خواهم با نوشتن از کنار داغم عبور کنم. می‌خواهم در آن بمانم.
بی‌واژه.
بی‌دفاع.
بی روایت.
سال‌ها خیال می‌کردم اگر روزی به بیت رهبری راه پیدا کنم، باید با دستی پُر از روایت برگردم.
خیال می‌کردم باید پس از پایان دیدار، کلمات را از آن‌جا جمع کنم و برای کسانی ببرم که آنجا نبوده‌اند.
حالا برای دیدنتان باید به دارالذکر بیایم؛ و این دیدار، بیش از هر دیدار دیگری عمومی است. مردم از هر سو می‌آیند و حرف خودشان را می‌زنند. مردم می‌آیند و شما چیزی نمی‌پرسید. نامه‌ها را می‌آورند و دستی برای گرفتنشان پیش نمی‌آید. پیرمرد‌ها سلام می‌کنند و صدایی پاسخ نمی‌دهد.

این بار هیچ خبرنگاری نمی‌تواند بنویسد دیدار چگونه گذشت. چون آنچه گذشته، دیدار نیست؛ باقی‌مانده تمام دیدار‌هایی است که دیگر تکرار نخواهندشد. برای همین است که منتظرم رواق خلوت شود.‌

نمی‌خواهم میان جمعیت، از روی عادت دوباره به اطراف نگاه کنم. نمی‌خواهم اشک پیرمردی را ببینم و در ذهنم جمله‌ای برایش بسازم. نمی‌خواهم صدای زنی را بشنوم و با خودم بگویم این آغاز خوبی برای گزارش است. این بار نمی‌خواهم اندوه دیگران را روایت کنم.‌

می‌خواهم اجازه بدهم اندوهِ خودم، مرا روایت کند. این بار باید بخشی از ماجرا باشم، در میان عزاداران خانه شما. این روایت دیدار را می‌گذارم در قلبم بماند؛ در چشم‌های و رم‌کردن و در سکوتی که تا خانه همراهم می‌آید.

سال‌ها حقیقت را با کلمه نشان داده‌ام. این بار می‌خواهم واژه‌ها کنار بروند و داغی که بر تمام جانم نشسته استبی‌صدا روی صورتم سرازیر شود...

تهیه و تنظیم: مهیا دانشمند




گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها