کد خبر : ۷۱۰۴۷۵
۲۰:۱۲

۱۴۰۵/۰۴/۰۹
‏قصۀ بیداری فاطمه در تلاطم یک خبر تلخ

سپید مثل چادر کودکی، آرام مثل صحن گوهرشاد ‏

تشییع رهبر شهید
گاهی زندگی شبیه به یک کلاف سردرگم می‌شود؛ از آن گره‌هایی که هر چه بیشتر می‌کشی، کورتر می‌شود.حکایت این روزهای مشهد اما حکایت باز شدن همین گره‌هاست. در میان هیاهوی ماه عزای محرم و بیرق‌های سیاهی که به احترام سیدالشهدا (ع) بر درودیوار شهر قد کشیده‌اند، مشهد حال‌وهوای دیگری دارد. شهر، خودش را برای میزبانی از پیکر مردی آماده می‌کند که سال‌ها سایه‌اش بر سر این سرزمین بود و حالا قرار است در پناه همسایگی امام مهربانی‌ها آرام بگیرد.

به گزارش آستان نیوز، در این میان، آدم‌هایی هستند که قصه‌شان با این رفتن و آن ماندن، گرهی عجیب خورده است. مثل قصه «فاطمه»؛ دختری که از میان دود و غبار سال‌های تنهایی در تهران، دوباره راه خانه‌اش را پیدا کرده است.

‏سقوط در مه غلیظ فراموشی

فاطمه، دختر همین کوچه‌پس‌کوچه‌های مشهد است. از همان‌هایی که کودکی‌شان با طعم نبات و عطر گلاب صحن انقلاب گره‌خورده است. اما مرگ پدر، انگار ریسمان اتصال او را با ریشه‌هایش برید.

او رفت و در هیاهوی بی‌پایان تهران گم شد. خودش می‌گوید که آن سال‌ها، روزگار بی‌خیالی و دوری بود: «واقعیت من از اول اگر بخواهم داستانم را بگویم، من دختری به‌شدت بدحجاب بودم، یا بهتره بگویم بی‌حجاب.»

دختری که روزی دست در دست مادر، با چادر گل‌دار سفید در صحن گوهرشاد می‌دوید، حالا در دنیایی غرق شده بود که رنگ‌وبویی از آن سادگی نداشت.

اعتیاد، مثل یک بختک روی زندگی‌اش افتاده بود. درآمد خوبی داشت، اما تمام آن دارایی، صرف خریدن لحظاتی می‌شد که فقط فراموشی به همراه داشت.

او در قعر یک چاه عمیق بود و هر چه دست‌وپا می‌زد، بیشتر فرومی‌رفت. اما ته دلش، یک چراغ کوچک هنوز سو‌سو می‌زد؛ ارادتی عجیب به «آقا»؛ همان رهبر شهیدی که فاطمه او را فراتر از یک جایگاه سیاسی، به چشم پدری معنوی و نایب امامش می‌دید.

همین علاقه به آقا سید علی؛ تنها دارایی باقی‌مانده از دوران سپید کودکی‌اش بود. خودش می‌گفت: «هر جا صحبت آقا می‌شد، من درونم یک جنگی داشتم؛ با تمام آن وضعیتم، به بیعت با آقا و برائت از بدخواهانشان ایمان قلبی داشتم و پای این اعتقاد می‌ایستادم.»

‏شبی که آسمان تیره شد و دل روشن

نهم اسفندماه ۱۴۰۴، شبی بود که یک خبر، تمام دنیای تیره‌وتار فاطمه را تکان داد و او را از خواب‌سنگین چندین‌ساله بیدار کرد. خبر شهادت رهبر، مثل آواری بر سر شهر فرود آمد.

فاطمه، در همان حال نامساعد و در میان ابر‌های تیرۀ اعتیاد، وقتی خبر را شنید، انگار صاعقه‌ای به جانش زد.

سحرگاه، خودش را به میدان ولی‌عصر رساند. در میان ضجه‌ها و مویه‌های مردمی که پدر معنوی‌شان را ازدست‌داده بودند، فاطمه هم شکست. او نه برای یک سیاست‌مدار که برای کسی گریه می‌کرد که او را تنها پیوند باقی‌مانده‌اش با آسمان می‌دانست.

همان‌جا، در میان آن جمعیت عزادار، از ته دل فریاد زد: «آقا منو هم با خودت ببر.» و معجزه، درست از همان لحظه آغاز شد. برادرش که همیشه در مسائل مالی محتاط بود و به‌راحتی از دارایی‌اش نمی‌گذشت، ناگهان تغییری کرد که هیچ‌کس باورش نمی‌شد. او که فرسنگ‌ها از فاطمه دور بود، انگار ندایی شنیده باشد، تمام‌قد ایستاد و هزینه‌ی سنگین درمان خواهرش را به عهده گرفت.

فاطمه باورش نمی‌شد: «این ۳۵۰ میلیون تومان، این را خدا به دلش انداخت ۳۵۰ میلیون تومان هزینه درمان مرا متقبل شد تا من درمان شوم و از دام اعتیاد رهایی یابم.»

۲۷ روز از آن تصمیم گذشت و فاطمه در بهترین مرکز درمانی تهران بستری بود. این، اولین نشانه‌ی نذری بود که در غیب پذیرفته شده بود.

‏‏در آغوش ملجأ درماندگان؛ پناهگاه جان‌های خسته

فاطمه حالا پاک شده است؛ نه‌فقط از آن سم مهلک که از غبار سال‌ها دوری. دلش برای یک جرعه آب از سقاخانه‌ی اسماعیل‌طلا لک می‌زد.

وقتی بعد از سال‌ها، پایش به مشهد رسید، دیگر نتوانست در ماشین بماند. از میدان شهدا پیاده‌راهی شد؛ قدم‌به‌قدم، مسیر را با اشک و زمزمه طی کرد.

با هر گام، گنبد طلا در افق نزدیک‌تر می‌شد و او غرق در گفت‌وگویی بی‌صدا با خدای خویش، با امام رئوف و با رهبر شهیدش بود.

حس شرمساری از گذشته‌اش، در کنار شکری بی‌کران از لطفی که شامل حالش شده بود، تمام وجودش را فراگرفته بود. او که «هر کار بدی بود انجام داده بود»، حالا با رویی خجل و قلبی مالامال از سپاس، به‌سوی حرم می‌آمد؛ حرمی که همین روز‌ها قرار بود پناهگاه ابدی رهبر شهیدش نیز باشد.

خودش می‌گفت: «از راه دور از ماشین پیاده شدم، بیت شعر‌ای حرمت ملجأ درماندگان مدام در ذهنم مرور می‌شد.» آن‌قدر در این حال‌وهوا اشک ریخت و زیر لب زمزمه کرد:

«ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک‌لحظه نگاهم بده...»

که وقتی به گیت بازرسی رسید، رمقی برای ایستادن نداشت. پاهایش سست شده بود. خادمان که حال دگرگونش را دیدند، راه را برایش باز کردند. فاطمه می‌گریست و می‌گفت: «چقدر مرا دوست داشتی مگر؟ من که این‌قدر بد بودم، دستم را رها نکردی؟» او حالا می‌فهمد که آن درآمد سرشار سال‌های دور، یا آن رهایی ناگهانی، همه‌وهمه ریسمان‌هایی بود که از سمت این ایوان طلا برایش فرستاده شده بود.

فاطمه می‌گوید: «"جانم به فدایت آقا، من این سلامتی‌ام را تا ابد مدیون شما هستم.».

اما این جریان تازه در زندگی او، قرار بود فصلی نو و کامل‌تر را برایش رقم بزند؛ فصلی که در آن، آرامش از دست رفته‌ی خانوادگی‌اش دوباره جان بگیرد.

او در میان همان پاکی و نجوا‌های قلبی، از ته دل خواسته بود که پناهی امن داشته باشد و بتواند خانواده‌ای گرم برای خود تشکیل دهد. این آرزو حالا در آستانه برآورده‌شدن است؛ او در مسیر نو شده زندگی‌اش، با مردی شریف، بااصالت و باشخصیت آشنا شده و در شرف ازدواج است.

گویی آن دست پدری که او را از تاریکی بیرون کشید، حالا تک‌تک گره‌های دیگر زندگی‌اش را هم باز می‌کند تا با دلی آرام، قدم در این راه سپید بگذارد.

‌نذری برای تشییع سرخ

این روز‌ها فاطمه در مشهد؛ همان شهری که ریشه در آن دوانیده است. او حالا با تمام وجود منتظر است؛ منتظر هفته‌ی آینده که پیکر مطهر رهبر شهیدش را به آغوش این خاک بسپارند. او که پیش‌تر در اوج تلاطم‌های زندگی‌اش عهد کرده بود: «برای خاک‌سپاری آقا حتماً برمی‌گردم»، حالا به وعده‌اش وفا کرده و زودتر از موعد آمده است تا در جوار امام مهربانی‌ها، میزبان پیکر کسی باشد که بیداری‌اش را مدیون اوست.

فاطمه این بار با چادر سفید می‌آید؛ درست مثل همان سال‌هایی که دست در دست پدر به حرم می‌آمد. او معتقد است خون آن شهید، بهای بیداری او بوده و حالا وظیفه دارد این پاکی را مثل یک امانت گران‌بها حفظ کند.

قصه فاطمه، حکایت یک معجزه است؛ معجزه‌ای که خودش هم هنوز با بهت از آن حرف می‌زند و می‌گوید: «رهایی من از دام اعتیاد معجزه‌ای الهی بود، وگرنه این سم تا آخر عمر از ذهن آدم نمی‌رود.»

حالا حضور او در این آستان، پاسخی به همان سوال عاشقانه‌ای است که در بدو ورود، با گریه از امامش پرسید: «مگه چقدر من را و دوست داشتی؟ من که این‌قدر بد بودم، چه فرقی با بقیه داشتم که دستم را گرفتی؟»

نذر او، حالا زندگی در مسیری است که با نگاه امام، جانی دوباره گرفته است. نذر فاطمه، نذر حضور است؛ نذر ماندن در مسیر و شکرگزاری عملی از امامی که هیچ‌گاه زائرش را، حتی اگر در بیراهه باشد، فراموش نمی‌کند.


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها