این اولین پیادهروی من پابه پای این همه آدم است، اولین باری که در مشهد، دارم اربعینِ نرفته را تجربه میکنم. کوچهها حسینی (ع) شدهاند و منتظرند، بوی سپنج همهجا پیچیده.
تا نزدیک محل قرارمان شوم، اذان ظهر را میگویند. آفتاب افتاده روی آسفالتها، روی سر بچهها، روی چادر زنها، روی پوست آفتاب سوخته مردها.
کنار موکبها نماز جماعت برپا میشود. پشت سرشان که نماز میخوانم دوباره راهی میشوم.
حالا رسیدهام به میدان ۱۵ خرداد. تمام طول مسیر، زائران گوشه و کنار نشسته بودند، راه میرفتند، به سر و سینه میزدند.
هر گوشه را که نگاه میکردی یکنفر، ایستاده بود و نماز میخواند. بچهها روی سرشان آب میریختند، کلاه کاغذی پرچم ایران را سرشان کرده بودند و پرچمشان را توی هوا تکان میدادند.
حالا گوشهای ایستادهام و به جمعیت نگاه میکنم. چشمم میافتد به پسری که روبه رویم ایستاده، از آن انسانهای خاصی است که یک کروموزوم بیشتر از آدمهای عادی دارند. از زن کنار دستیاش میپرسد: «اینها کیان؟»
زن دست میکشد روی عکس توی دستش و میگوید: «سه تا رهبرمونن»
سرش را به نشانه تایید تکان میدهد: «خوبه، اینا خوبن، دوستشون دارم..»
با حیرت به اطرافش نگاه میکند، بعد عکس آقا که توی دستش دارد را محکم بغل میگیرد.
مداح میخواند: «دردت نشد معلوم علی... مظلوم علی...»
پسر دستش را بالا میآورد، توی سرش میزند و گریه میکند.
هنوز دو ساعت مانده تا رسیدن آقا به اینجا، هنوز دو ساعت مانده تا آخرین دیدار.
دلم میخواهد دنیای درونیاش را بفهمم، اینکه چه درکی از جمعیت اینجا دارد، اصلاً برای کدام علی دارد گریه میکند؟
نزدیکش میشوم و میپرسم: «تنها اومدی؟ کسی همراهت هست؟»
جوابم را نمیدهد، سرش را پایین میاندازد و عکس آقا را محکم بغل میگیرد.
دوباره میپرسم: «چرا اومدی اینجا؟»
این بار چفیه مشکی آبیاش را هم محکم بغل میکند. نگاهم نمیکند و خودش را عقب میکشد.
ناامید میشوم از جواب گرفتن، عقب میروم تا احساس معذب بودن نکند.
در دلم میگویم: «کاش جوابم را میدادی پسر جان، مطمئنم که تو میدانی امامزمانمان کجای این جمعیت ایستاده...»
تلویزیون اینترنتی آستان نیوز