کد خبر : ۷۱۱۰۰۸
۱۶:۰۹

۱۴۰۵/۰۴/۲۰

تو را از دور دیدیم

تشییع
تمام خیابان‌های منتهی به حرم غوغا بود؛ قرار بود خط به خط واژه‌های تاریخ ۱۸ تیرماه را ما بنویسیم، قرار بود سهمی از این قافله حسینی داشته باشیم، ما کجای کاروان ایستاده بودیم؟

آمدن کاروانت را اولین‌ بار در عوض شدن قبله‌ی مردان دوربین به دستی دیدم که روی ساختمان مرتفع آن طرف میدان ۱۵ خرداد ایستاده‌ بودند تا این قاب تاریخی را از لنز سلاحشان تا آن طرف دنیا شلیک کنند، همه‌شان که به سمت ابتدای خیابان امام رضا(ع) رو کردند، فهمیدم خورشید دارد به سمتمان می‌آید. بین مان زمزمه شد که آقا وارد جمعیت شده‌اند.

صدای مردی از توی میکروفون پیچید: «خوش آمدی آقا، خوش آمدی عزیز دل ما»

ما این پایین‌ ایستاده بودیم کنار هم، مثل بچه‌های کوچکی که قدبلندی می‌کنند تا قهرمان زندگی‌شان را ببینند،‌ نه! مثل آن بچه‌هایی که قدبلندی می‌کنند تا شاید قهرمان محبوبشان نگاهش لحظه‌ای به آن‌ها بیوفتد،‌ قدبلندی می‌کردیم تا شاید ردی از تو را از دور، زیر نور خورشید ببینیم، قدبلندی می‌کردیم تا تو ما را ببینی.

زن بغل‌دستی‌ام نوزاد شیرخوارش را از توی کالسکه‌ درآورد و بالای سر رو به سمت شما گرفت، من چه چیزی برایت آورده بودم؟ کدام مدال افتخارم را باید بالا می‌گرفتم که نگاهم کنی؟

همین که هُرم حضورت در خیابان امام رضا(ع) پیچید،‌ اشک‌ها مثل چشمه‌هایی جوشان روان شد، درست شبیه روزهایی که خبر اربا اربا شدن علی‌اکبر و علمدارت را برایمان آورده بودند؛ حرارت توی سینه‌های‌مان شبیه آن روز بود و خیلی بیشتر و‌ داغ‌تر از آن.

صدای آمدن کاروان تو و خانواده‌ات می‌آمد،‌ صدای طبل و سنج در تمام سلول های بدنم می‌پیچید، هیئت زنده‌ای بود برای خودش،‌ اربعینی شده‌ بودیم همه‌مان!

تو می‌آمدی و از دور نگاهت به آن‌ پسربچه‌ای بود که دلش بستنی یخی می‌خواست، تو می‌آمدی و حواست به مادری بود که در حین شیر دادن به فرزندش تشنه می‌شد، تو می‌آمدی و مراقب عصای پیرمردی بودی که بدون آن نمی‌توانست‌ راه برود.

هوا گرم بود و آفتاب به‌سرمان می‌خورد ولی مردها مدوام بین زائران بطری آب سرد پخش می‌کردند.

جمعیت زیاد بود ولی همه حواسشان به بچه‌ها بود، همه مراقب بودند که بچه‌ای تشنه نشود،‌ که دختری، پسری زیر دست و پا نرود.

کاروانِ از کربلا آمده‌ات داشت به ما نزدیک می‌شد و ما یتیمان پدر از دست داده بر سینه می‌کوبیدیم و ضجه می‌زدیم؛ ما می‌توانستیم‌ با صدای بلند گریه کنیم آقا، می‌توانستیم درد اربا اربا‌ شدن تو‌ و خانواده‌ات را فریاد بزنیم!

مردها مراقب زن‌ها‌ی این جماعت بودند، مراقب چادر خاکی‌شان، مراقب حریم و حرمتشان!

تو می‌آمدی ولی نه دل‌نگران؛ چون‌ هنوز مردهایی از آن قبیله مانده بودند که مراقب دخترهای عزیزکرده‌ات باشند.

به میدان رسیدی، دریا بودی و ابرهای دلمان را بارور کردی، باران شدیم و به سمت تو باریدیم. دلمان دست خودمان نبود، چشم‌های تارمان این صحنه‌ درخشان تاریخ را تار کرده بود؛ هُرمی از وجودت بلند شد و توی تک تک جان‌هایمان نشست. ما تو را دیدیم، از دور‌. پر از عزت و افتخار، باشکوه و سربلند.

صدای مداح به گوشمان رسید: وصیت صاحب عزاست گریه بر حسین(ع).

تو را از عمق جانمان، با هزار سلام و صلوات به دست علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) سپردیم، تو را راهی کردیم تا خانه‌ای امین‌الله؛

اما، به سه روز تابش خورشید بر تن بی‌کفن حسین(ع) در صحرای کربلا قسم

لا یوم کیومک یا اباعبدالله


گزارش خطا

ارسال نظرات
captcha
  • پربازدیدترین
  • آخرین اخبار
پخش زنده

تلویزیون اینترنتی آستان نیوز

پویش ها